تبلیغات اینترنتیclose
جنگ جهانی دوم و علل شکست ارتش رضاخانی
 
 

پس از بررسی تاریخ صنعت کشتی سازی در ایران در پستهای گذشته ، هم اکنون در حال جمع آوری مشکلات صنعت کشتی سازی در ایران هستیم.
دست تمامی دوستان و صاحبنظران و دلسوزان این صنعت را برای همکاری به گرمی می فشاریم........

فروشگاه وبسایت بروز شد.

برای مشاهده فروشگاه اینجا را کلیک نمایید

 


تاریخ :  يکشنبه 5 شهريور 1391
نویسنده :  محمد شریفی

جنگ جهانی دوم در 9 شهریور سال 1318 (1939 میلادی) آغاز گشت و دول متحد شامل المان نازی و ایتالیای موسولینی و ژاپن (که البته در عمل کمترین رابطه را با آلمان و ایتالیا در حین جنگ داشت و به نوعی به تنهایی میجنگید) و متفقین شامل آمریکا و انگلیس و شوروی صف آرائی کرده بودند.هر کدام از دو پیمان دارای متحدینی دیگر هرچند کم آوازه تر بودند مثلا در میان متفقین گروهی به نام فرانسه آزاد به رهبری ژنرال شارل دوگل عهده دار بخشی از جنگ برای آزادی فرانسه بود و در میان متحدین کشوری همچون اطریش مجارستان که البته رسما جزئی از آلمان شده بود.

جرقه این جنگ با حمله آلمان به لهستان و البته با همکاری شوروی! با این کشور زده شد.با سقوط لهستان همگان دانستند جنگی خانمان سوزتر از قبل آغاز گشته و ایران نیز از این جریان مستثنی نبود.اشرف پهلوی در خاطرات خود چنین می گوید:
یک روز صبح هنگامی که در اتاق خواب سرم را شانه می کردم شنیدم که از باغچه کسی مرا با نام صدا می کند.پنجره را باز کردم دیدم برادرم است.او به من گفت: المان به لهستان حمله کرده است.

12 شهریور 1318 بود و جنگ جهانی که ما آن همه از آن می ترسیدیم و درباره اش فکر می کردیم واقعیت پیدا کرد.من می دانستم که با توجه به موقعیتی که به عنوان 4 راه اروپا آسیا داریم در معرض خطر خواهیم بود.موضوع اصلی بحث ما در خانه فقط جنگ بود.
آری درست خواندید اشرف پهلوی این درایت را داشت که ایران را چه خطری تهدید می کند اما صدحیف که امرای ارتش و بعضی از سیاستمداران ایرانی به سردستگی رضاشاه این تهدیدات را جدی نگرفتند.

در مطالب قبلی که به ارتش رضاخانی پرداخته ام به شرح واقعیت ارتش رضاخان که ارتش بلوف ها بود! پرداختم و در این مطلب نیز به صورت خلاصه مطالبی را بیان می کنم تا بهتر بدانید، هرچند در شرح وقایع شهریور20 خود بیشتر با فجایعی که در ارتش ایران به بار آورد آشنا خواهید شد.
به ذکر مقدمه ای کوتاه از کل آنچه که در جنگ شهریور 20 بر ما و مملکتمان گذشت میپردازم و سپس وارد جزئیات بسیار زیاد این فاجعه تاریخی خواهم شدم.
در تاریخ سه شهریور 1320 نیروهای شوروی و انگلیس همزمان از شمال و جنوب به خاک میهنمان حمله کرده و شروع به تصرف بسیار سریع اراضی کشورمان نمودند بدون آنکه با مقاومت خاصی رو به رو گردند، از طرف دیگر نیروهای نظامی ایران سردرگم و ناتوان از دفاع نهایتا در تاریخ 5 و 6 شهریور 1320 دستور ترک مخاصمه را دریافت و سلاح ها را بر زمین گذاشتند هرچند در شهر تهران هنوز لشکر یک و دو برای تامین امنیت به کار خود ادامه می دادند تا اینکه آنان نیز به سرنوشت دیگر نظامیان استان های ایران دچار شده و فرار بر قرار را ترجیح دادند و از طرف دیگر محمدرضا شاه به عنوان ولیعهد انتخاب شد و سرانجام در تاریخ 26 شهریور 1320 با سوگند ادا کردن محمدرضا وی رسما به پادشاهی رسید و همزمان با او رضاشاه نیز برای تبعید به جزیره موریس توسط انگلیس فرستاده شد.
به همین راحتی ایران به تسخیر نیروهای متفق درآمد و به عبارتی جنگ شهریور 20 بیش از یک هفته به طول نیانجامید و جنگ بلافاصله به همان سرعتی که شروع شد به پایان رسید اما به دلیل مذاکرات دولت ایران با متفقین آنها از تسخیر تهران تا 26 شهریور خودداری کردند .(سختگیرانه قضاوت کنیم باید گفت تنها سه روز جنگ بود!)

حال ما به وقایع 3 شهریور تا 10 شهریور به صورت اخص می پردازیم و با بیان جزئی نحوه به شاهی رسیدن محمدرضا و واقع شهریور 20 تا روز 26 شهریور این واقعه مهم و البته شرم آور برای ایران را بازکاوی مینمائیم.

ارتش رضاخانی مدعی قوی ترین ارتش در منظقه بود و خود رضاخان عقیده داشت که در صورت وقوع جنگی با اروپائیان ارتش ساخته و پرداخته شده توسط او که نزدیک 20 سال اکثریت بودجه مملکت را صرف خود کرده بودند جوابی دندان شکن به اروپائیان خواهد داد!
این امر و برداشت غلط رضاشاه ناشی از چند مطلب بود.یکی اینکه فرماندهان ارشد ارتش ایران در اقدامی خیانت وار سعی در لاپوشانی ضعف های ارتش و از آن طرف وارونه جلوه دادن حقایق نزد رضاخان داشتند.

از طرفی دیگر همین فرماندهان بودجه های کلان مملکتی که باید صرف ارتش می شد را با حیله های بسیار به جیب مبارک خویش روانه میکردند و در مواردی هم که صرف خرید تسلیحات و آموزش میشد ارتش ایران با رویدادهای غریبی مواجه میشد، مانند خرید هواپیمای نمایشی در قالب جنگی! از انگلیس و یا تسلیحات متعلق به عهد عتیق به جای خرید سلاح های به روز! که معلوم نبود از سر بی سوادی بود یا رشوه!
فرماندهان ارتش که اکثرا از همپالگان رضا میرپنج سابق و رضاشاه آن موقع در ارتش قزاق بودند به یمن کمک به او در کودتای سیاه که منجر به نخست وزیری طباطبایی و سپس به قدرت رسیدن رضاخان شد دست داشتند.این فرماندهان که اکثرا افرادی با سواد پائین و از علم روز نظامی ناآگاه بودند به پاس زحمات! خویش به مقام های بالای ارتش گماشته شده بودند و عجیب آنکه همین افراد بعدها اولین کسانی بودند که به ایران و شخص رضاشاه خیانت کردند تا آنجا که رضاشاه شخصا هر یک را مورد عنایت ملوکانه با چماق و سیلی و لگد قرار داد!

این فرماندهان که گویا تنها هنرشان سرکوب آشوب های داخل کشور و سپس غارت املاک و اموال ملاک ثروتمند بود به هنگام وقتی که باید مقاومت میکردند عرصه را برای افسرانی که تا دیروز به خاطر سواد دانشکده ای آنها را مسخره میکردند سپردند! و خود فرار را بر قرار ترجیح دادند.
نمونه شقاوت های این چنین فرماندهانی بسیار است که در این مجال حیف وقتی برای بیان آنها نیست.

آنها به پشتیبانی و حمایت بی چون و چرای رضاشاه که میگفت افسران من هیچگاه اشتباه نمیکنند دست به چپاول و غارت هر خطه ای به بهانه سرکوب شورشگر می زدند و البته سهم رضاشاه را از اموال به یغما رفته در نظر می گرفتند! و این چنین شد که یکی از فرماندهان ایرانی فقط در شهر تهران 500 کنتور برق(کنایه از خانه) در اختیار داشت!
چنین شد که با وجود تشکیل ارتش منظم ایران پس از مدتها که ایران از وجود ارتشی مقتدر و یک دست بی بهره بود باز هم هیچ تفاوتی در ارتش ایران ایجاد نشد.ارتش رضاخانی 20 سال تمام قسمت اعظم بودجه ی کشور را به خود اختصاص داده بود اما نتوانست هرگز به آنچه که باید می بود برسد.در مقالات قبلی به ذکر مواردی بسنده کردیم و هم اکنون نیز چند مطلب دیگر عرض می نمائیم و سپس به شرح این جنگ فاجعه بار برای ایران می پردازیم.
ارتش ایران از 3 نیروی زمینی ، هوایی و دریایی تشکیل شده بود که اصل کاری این نیروها همان نیروی زمینی بود که از ترکیب ژاندارمری و قزاق ها در اوائل حکومت رضاشاه به وجود آمده بود.سوگلی و نورچشمی این نیروها نیز نه نیروی موتوریزه و تانک و توپخانه…. بلکه به مانند لهستان کماکان نیروی سواره بود و آنرا برترین سلاح در یک جنگ میپنداشتند.
هرچند که لهستان تاوان بسیار سنگینی برای این اشتباه داد اما افسوس که ارتش ایران توجهی نداشت به این قبیل امور پیش پا افتاده!

سالها صرف اصلاح و تربیت و نگه داری اسب های نژاد مجار گشته بود تا ارتش ایران در وقت مقتضی صاحب بهترین اسب های رزمی در جهان باشد و متاسفانه در ارتش رضاخان بین یک تانک و یک اسب به یک اسب اهمیت بیشتری داده می شد بدون توجه به اینکه دیگر عصر سواره نظام گذشته و زمان اسب های آهنی فرارسیده.

البته تا زمان حمله متفقین امرای ارتش به این امر هیچ توجهی نداشته و سرانجام پس از شکست خفت بار اسب های اصیل نژاد مجار ایران برای حمل بار و نیرو و…. به سرمای سخت شوروی برده شد! اسبی که تا دیروز افسران ایرانی بر آن سوار می شدند و احترامی دوچندان برایش قائل بودند تبدیل به یک حیوان بارکش شده بود و البته کاری که از یک اسب آهنی در سرمای شوروی بر نمیاد را به بهترین نحو ممکن به انجام رساند!
البته باید گفت اصلاح نژاد اسب سبب حیات مجدد اسب نژاد اصیل در ایران شد اما این کار را نباید برای ساخت ارتشی از سواره نظام بلکه باید تنها برای نجات هنر اسب سواری در ایران انجام می دادند .

این مطلب نیز از آنجا نشات می گرفت که در ارتش رضاخانی متاسفانه فرماندهان قزاق حکومت می کردند و افراد با سواد دانشکده افسری که رضاخان به آن بی نهایت اهمیت می داد گوشه نشین بودند و اهمیت ، نظامی بودن در نظر رضاخان تا بدانجا بود که در جواب درخواست ارتشبد حسین فردوست یار همیشگی محمدرضا پهلوی که تقاضای ادامه ی تحصیل در رشته ی پزشکی دارد می گوید که : مگر نمی دادنی در دنیا فقط یک شغل وجود دارد که مفید است و بقیه اش مفت نمی ارزد؟ و آن شغل سربازی است و تو هم نمی توانی مستثنی باشی و باید خود را به دانشکده افسری معرفی کنی.

بله این چنین است که یک قزاق برای دانشکده افسری اهمیت قائل می شود اما ای کاش کمی نیز به دوستانش که هر روز درجه ای جدید به آنان میداد این امر را یادآور میشد تا کماکان افسران قزاق ارتش به این فکر نکنند که تنها سلاح برتر در حمله اسب است و لاغیر!
متاسفانه با وجود اهمیتی که برای آموزش نظامیان در دانشکده وجود داشت پس از فارغ التحصیل شدن از این دانشکده افسران بالادست هیچ احترام و ارزشی برای آنان قائل نبودند و نظریات آنان را نظریات عده ای بچه ی به دوران رسیده می دانستند !
آری یک قزاق که حتی به اندازه یک سال مکتب خانه سواد نداشت با توجه به درجه بالاتر و نفوذ بیشتر به راحتی صدای یک افسر را خفه میکرد و اینگونه ما در انتظار درس عبرت دادن به ارتش اروپائیان بودیم!

افرادی چون بوذرجمهری ، ضرغامی و… تبدیل به فرمانده ارشد می شوند بدون هیچ درک نظامی و آنگاه افرادی جون هدایتی و رزم آرا و… تبدیل به گوشه نشینان ارتش می شوند که ترجیح میدهند برای در امان ماندن از مواخذه افسران ارشدتر سکوت اختیار کنند.
هرچند لازم به ذکر است که افرادی چون رزم آرا بعدها به حامی انگلیس و خائن بودن متهم و سپس مقتول گردیدند!

وضع نیروی زمینی به مراتب از دیگر نیروهای ارتش بهتر بود اما با این وجود کماکان ساختار ضعیفی داشت و از طرفی هرچه تسلیحات جدید مانند هویتزرهای قدرتمند آلمانی خریداری و وارد کشور می گردید تحویل دو لشکر مستقر در تهران به نام های لشکر یک و لشکر دو !!! می شد و به همچنین دیگر تسلیحات تازه ساخت و پیشرفته آن زمان مانند زره پوش و تانک.
دلیل این کار یعنی انبار کردن تسلیحات مدرن در تهران توسط رضاخان را ترس وی از کودتای فرماندهان نواحی مرزی در صورت دریافت چنین تسلیحاتی می دانند و نیز اینکه او خواستار حفاظت پایتخت که خود ساکن آن است بوده ، تا با قدرتمند نگه داشتن لشکرهای مستقر در آنجا تامین امنیت شاهنشاهی خود را کرده باشد هرچند که در شهریور 20 این لشکرها در مقابل تهدید شوروی به تسخیر تهران چنان از هم وا رفتند که گوئی هیچگاه وجود خارجی نداشته اند!

ایران در قسمت نیروی زرهی تجهیزات مناسبی را وارد کرده بود که میشد روی آنها برای یک دفاع خوب حساب کرد اما متاسفانه این تجهیزات هم بلای دیگر تجهیزات ایرانی بر سرشان امد یعنی آنها را مانند بچه ای در لحاف و پوشک می پیچیدند تا ناخواسته کثیف نشود و به هیچ احدالناسی اجازه تمرین با آنرا نمیدادند مگر در موقع رزمایش ها که باید جلوی فرماندهان رژه می رفتند و یا اینکه متاسفانه به دلیل عدم نظارت درست و علمی بیشتر تسلیحات ایراد پیدا کرده بودند یا کلا جنس خراب را به ایران کشورهای خارجی غالب کرده بودند!

یوسف مازندی خبرنگار معروف زمان شاه که زمان شهریور 20 با درجه ستوان دومی سرباز بوده در گوشه ای از خاطراتش در مورده وظیفه ای که به او و دسته اش سپرده اند می گوید: ما با 4 زره پوش باید جلوی 40 زره پوش و 80 تانک شوروی را می گرفتیم و از این 4 زره پوش توپ های سه زره پوش کار نمیکرد و فقط چهارمی سالم بود که آن هم نواقصی داشت!
وی در گوشه ای دیگر از خاطراتش می گوید: در دوران خدمت یک ساله ام در آن رسته(لشکر یک باغشاه) بودم که تظاهر و پرده پوشی را در ارکان ارتش ان زمان آشکارا مشاهده کردم.رسته ی ما می بایست با زره پوش مجهز به توپ و مسلسل تمرین کند.اما تا آخرین روزهای خدمتم که ماموریت جنگ با قوای نظامی شوروی را یافتم موفق نشده بودم حتی یک تیر توپ شلیک کنم.ادوات جنگی را در کاغذهای بسته بندی پیچیده بودند و در انبار نگاهداری میکردند هر زمان که رضاشاه برای بازدید پادگان می آمد با حرارت و به سرعت کاغذها را می گشودند و این اسلحه ها را برای بازدید اماده میکردند و همزمان با آن دورغ ترین گزارش ها را به رضاشاه می دادند .

یوسف مازندی و سربازان زیر دستش با نیروهای شوروی درگیر نشدند زیرا اولا قبل از هجوم شوروی دستور ترک مخاصمه صادر شده بود و دوما نیروهای شوروی در مسافتی دورتر اطراق کرده بودند البته یوسف مازندی و افراد تحت فرماندهیش به مصاف حریفی قدرتمندتر رفتند و آن گرسنگی و تشنگی به دلیل عدم داشتن آذوقه بود!

سرانجام نیز دسته ی آنها توسط پیک موتورسوار از پایان جنگ مطلع می گردد و این سربازان جان برکف! نفس راحتی میکشند جالب آنکه پیک موتور سوار از شدت هیجان اطلاع خبر به اشتباه در یک پیچ می پیچد و گردنش میشکند و کشته میشود که مازندی او را تنها تلفات دسته اش مینامد!

وضعیت واقعی ارتش ایران دست کمی از نیروهای زرهی اش نداشت و جالبتر آنجا که تعداد تانکها و زره پوشهای در اختیار ایران آنقدر ناچیز و کم بود که یارای برابری با انگلیس و روسیه را نمیکرد و همان ها هم به دلیل تقسیم نادرست تجهیزات کفاف یک درگیری ساده را نمی دادند(بیشتر تجهیزات در لشکر یک و دو مستقر در تهران بود(

نیروی هوائی ایران تازه در سال 1301 اولین بنیان هایش گذاشته شده بود و تا سال 1320 دارای اسکلتی کاملا نوپا از کارمندان کم تجربه بود . جالب اینکه بعضی از هنگ های هوائی ایران در اواخر عمر حکومت رضاشاه تشکیل شده بودند و باید قاعدتا از هواپیماهای به روز استفاده می کردند اما آنان نیز مانند هنگ های پیشین از هواپیماهای اسقاط و از رده خارج انگلیسی و فرانسوی و… سال های 1922-1925 استفاده میکردند و اگر معدودی هواپیمای تازه ساخت در ایران وجود داشت یا برای رزم هوائی نبود یا اینکه دستگاه هایش برای نبرد مشکل داشت.

بیشتر هواپیماهای خراب ایرانی متعلق به انگلیس بود که در واقع آنها را به ایران قالب کرده بودند به مانند سری هواپیماهای شهباز که قرار بود هواپیماهای ساخت داخل و مونتاژ شده انگلیسی باشند که البتنه این کشور ملقب به پیر استعمار در قبال لیره ی طلا نیز سر ایران را کلاه گذاشته بود به نحوی که هواپیماهای تولیدی به هیچ وجه قابلیت پرواز یا نداشتند یا اگر هم پرواز میکردند توفیری با پرواز نکردنشان نداشت! و از نظر کارائی در سطح پائینی بودند.
لازم به ذکر است که در ایران کارخانه ای تحت نام شهاز ایجاد شده بود که این هواپیماها آنجا تولید شوند اما کار از پایه خراب بود!

در کل هواپیماهای ایرانی در قیاس با هم مسلکان غربی و حتی شرقی! هیچ مزیتی نداشتند و از طرفی خلبانانی آموزش دیده موجود به تعداد کافی وجود نداشت تا بدانجا که خلبانان روسی در جنگ شهریور 20 به راحتی توانستند کمر ارتش ایران را خم نمایند و بهت جهانیان را برانگیزند!

خلبانان روسی که در مقابل خلبانان متبحر آلمان با جنگده های چالاکشان معمولا بازنده میدان بودند با قدرت مهیبی نیروی هوائی ایران را در هم کوبیدند(لازم به ذکر است که اقدام روس ها آنچنان شاهکار نبود چون اکثر هواپیماهای ایران از نوع غیرنظامی بودند و البته اگر بخواهیم واقع بینانه نگاه کنیم! در ایران زمان رضاخان تنها به اسم نیروی هوائی وجود داشت)
متاسفانه این خلبانان روسی که در مقابله با آلمانها هیچ حرفی برای گفتن نداشتند ناجوانمردانه هربلایی که دوست داشتند بر سر مردم کشور ما به خصوص شمال کشور آوردند(ارتش به کنار!) خود در مقابل آلمان ناتوان از هرکاری بودند آن وقت ایران را مورد آماج حملات بی رحمانه قرار داده بودند در صورتیکه تمامی لشکرهای ایران در شمال در همان روزهای اول و دوم یا منهدم یا تسلیم شده بودند و تنها مردم بی دفاع باقی مانده بودند…
یکی از دلائل عدم دفاع مناسب نیروی هوائی ایران با وجود داشتن حداقل 300 هواپیما از انواع گوناگون عدم کارائی مناسب این هواپیماها بود که یا اسقاط بودند یا برای نبردهای هوائی ناآماده و پیر بودند.

از طرف دیگر تاکنون خلبانان ایرانی با چنین نبردهایی آشنائی پیدا نکرده بودند که حال بخواهند از خود حماسه ای خلق کنند.(البته ارتش رضاشاه در شهریور 20 حماسه های فروانی خلق کرد حیف همه ی آنها برای ایران ناگوار و برای دشمنان خنده دار بود!)

باید دانست حتی اگر ارتش ایران در آن زمان از قدرت متعادلی برخوردار بود یا حداقل نصف بلوف هائی که فرماندهان رضاشاهی میزدند حقیقت میداشت باز هم با این وجود ایران در مقابل غول های نظامی جهان که زخم خورده از ابرقدرت آن سالها آلمان بودند رو به رو بود و اگر واقع بین باشیم خواهیم دانست که مقاومت در برابر سیل هجوم آنان غیرممکن بود هرچند میشد آبرومندانه تر شکست را پذیرا شد نه خفت بار!

نتیجه آنکه آسمان نیز به مانند زمین در دستان متفقین بود و حال باید دید در دریا وضع ایران چگونه بود!نیروی دریایی ایران نیز که برعکس نیروی هوائی اندک تحرکی از خود نشان داد با از دست دادن کشتی های جنگی ببر و پلنگ و به شهادت رسیدن دریادار بایندر فرمانده این نیرو در جنوب به کار خود پایان داد. (نیروی هوائی ایران بدون درگیری آنچنانی اکثر هواپیماهای خود را یا منهدم شده یافت یا در دستان شوروی! اما نیروی دریائی پس از مقاومت این چنین وضعی را تحمل کرد)

نیروی دریائی ایران را می توان با استخوان بندی قوی دانست که تجهیزات مناسب تری به نسبت نیروی هوائی در اختیار داش اما متاسفانه این نیرو نیز به دلیل عدم تجربه ی کافی فرماندهان و نیز عدم توازن کشتی های جنگی به همراه آن کیفیت پائین تر کشتی های ایران در مقابل جهازات دریائی(کشتی های جنگی) متفقین کم آورد.
برای اینکه شما کمی و فقط کمی با مهارت نیروی دریائی ایران اشنا شوید خاطره ای کوتاه شده را برای شما تعریف می نمایم:

نیروی دریائی ایران طی یک رزمایش دریائی به قصد آزمایش توان سربازان برای بازپس گیری و نیز اشغال یک جزیره به سمت جزایر اطراف منطقه دریائی خلیج حرکت کرده و تعدادی سربازرا پیاده کرده و سپس راه خود را می کشد و می رود.

تنها مشکلی که در این میان وجود داشت این بود که فرماندهان نیروی دریائی فکر آذوقه و خوار و بار این سربازان را نکرده بودند و یا دور از شان خود می پنداشتند که به این قبیل پیش پا افتاده توجه نمایند برای همین سربازان تنها مجهز به سلاح بودند!

این سربازان بخت برگشته به گمان اینکه کشتی های می روند و سپس آذوقه برایشان می آورند روز را در جزیره شب میکنند اما خبری از کشتی های نیروی دریائی نیست!
این صبر آنان تا سه روز دیگر هم به طول می انجامد اما کماکان خبری نیست و در این بین تعداد زیادی از سربازان از تشنگی و گرسنگی فوت می کنند که نهایتا در روز چهارم یک کشتی تجاری از آن اطراف میگذرد که معدود سربازان باقیمانده شروع به تیراندازی و سر و صدا میکنند که خوشبختانه افراد داخل کشتی تجاری متوجه آنان میشوند.
کشتی متعلق به کشوری اروپائی بوده که به آنان مقادیری آب و آذوقه می دهد و بیان می کند که بنابر مقررات بین المللی حق سوار کردن افراد نظامی و جابجایی آنها را ندارد اما در بندر به نیروی دریائی ایران اطلاع خواهد داد و….. کشتی به قول خود وفا کرده و بالاخره این عملیات فوق العاده موفق و با برنامه ریزی عالی نیروی دریائی ایران با فتح جزایر و کشتن دشمن فرضی و البته فوت نصف بیشتر گردان خاتمه می یابد !

این عملیات تمرینی نمونه ای از وضعیت آمادگی این نیرو را نشان میدهد البته دیگر نیروهای زمینی و هوائی نیز هیچ دست کمی از اینان ندارند!

حال با این تفاسیر باید نکته ای را عرض کنم:

نیروهای دریائی انگلیسی قبل از اینکه از نظر فیزیکی حمله را شروع نمایند با یک حقه ی غریب و مکری پلید رسما اندک توان نیروی دریائی ایران را تحلیل میبرند بدتر از گذشته! به گونه ای که در زمان حمله متفقین اکثر فرماندهان نیروی دریائی ایران در خواب به سر میبردند! البته نه خوابی که در شب برای رفع خستگی میکنند! بلکه خواب بعد مهمانی مجلل! و حال این شما و این حقه ی پیراستعمار:

انگلیسی ها که به شدت علاقه مند بودند علاوه بر بدست آوردن پلی برای حمل تجهیزات به شوروی دستی نیز بر نفت پالایشگاه های جنوب ایران علی الخصوص آبادان داشته باشند (که بعدها چرچیل دلیل اصلی حمله به ایران علاوه بر کمک به شوروی دسترسی به نفت ایران را اعلام داشت) از ترس اینکه مبادا درگیری شدیدی پیش بیاید که به پالایشگاه ها ضربه وارد گردد حقه ای مکارانه به کار برد.

دریادار انگلیسی به نام (( سر جفری اربونتوف)) برای شب 24 اوت دعوت مفصلی در رزمناو جنگی خود از دریادار بایندر و افسران ارشد نیروی دریائی ایران نمود.تا پاسی از شب گذشته میهمانی به طول می انجامد به طوریکه در ساعت 4 که حمله آنان شروع شد اغلب فرماندهان ایرانی در خواب بودند و نیروی دریائی نتوانست خود را آماده ی دفاع کند( لازم به ذکر است که در بعضی روایات گفته شده بایندر را در رزمناو دستگیر میکنند و تحت الحفظ قرار می دهند تا نتواند سرپست حاضر شود که به ناگاه بایندر فرار می نماید و روز بعد درگیری ها آغاز شده و ایشان به شهادت می رسند)


خلاصه اینکه نیروی دریایی ایران نیز که از نظر اهمیت می شود نقش آنرا بعد نیروی زمینی در ایران آن زمان دانست به بلای نیروهای قبلی خود دچار می شود و شکست میخورد ، هرچند به نسبت نیروی زمینی و هوائی مقاومت بهتری انجام می دهد.

باید گفت نیروهای ارتش ایران متاسفانه علی رغم تجهیز نسبتا خوب نتوانستند مقابله غرورآمیزی با متفقین بنمایند و البته به جای آن این نیروهای مردمی بودند که مطابق معمول دست به مقاومت سلحشورانه زدند و اگر و فقط اگر مقداری از اراده ی این مدرم به خصوص مرزنشین را نیروهای سه گانه ی ایرانی و فرماندهان ارشد کشور می داشتند مطمئنا حداقل این چنین شکست خوار و خفیف کننده ای را متحمل نمیشد ایران زمین. دلائل عدم توانایی مقابله مناسب ارتش رضاخانی را در سری مقالات قبلی بررسی کردیم و مشخص است که ارتش با چنین وضعیتی توانایی مقاومت در مقابل ارتش قدرتمند نه یک کشور! بلکه سه کشور به صورت همزمان را ندارد!

حال پس از این توضیحات به آغاز حمله تا انتهای حمله می پردازیم و از زبان خاطرات با آن برهه آشنا می شویم. در شب سوم شهریور سفرای بریتانیا و شوروی همزمان به قصد رساندن پیغام آغاز حمله به سمت خانه ی نخست وزیر ایران علی منصور به راه می افتند.ساعت زمان را 4 بعد از نیمه شب نشان می دهد! زنگ در خانه ی علی منصور می خورد.پیش خدمت به پیشباز مهمانان ناخوانده می رود و مهمانان درخواست ملاقات با نخست وزیر در خواب آرمیده را دارند. مدتی است که اوضاع بر ایران به بهانه های گاه واهی و گاه واقعی! تنگ شده و هر لحظه خطر جنگ ایران را تهدید می کند و علی منصور هنوز شدت خطر را احساس نکرده و خطر هشدارهای سفیران دول متفق را دست پائین می گیرد ، تا اینکه مستخدم او را از خواب بیدار می کند و اطلاع میدهد که سفرای دول متفق خواستار دیدار با شما هستند در این ساعت بامداد. با عجله لباس می پوشد وارد سالن می شود.سفرا تقاضای ملاقات جداگانه دارند.ابتدا سفیر روس وارد می شود و نامه ای با مضمون اعلام جنگ دول متفق به ایران را به زبان فرانسه قرائت می کند و سپس تحویل علی منصور بهت زده می دهد(منصور زبان فرانسوری را تسلط داشته و به همین خاطر پیام به زبان فرانسه به وی داده می شود و البته نباید از یاد برد که همین عدم تسلط وی به انگلیسی در چند مورد سبب کلاه گذاشتن سفیر انگلیس و... سر او می شود)

علی منصور بهت کرده نامه را خود می خواند و سپس در مقام اعتراض بر می آید اما سفیر روس بدون هیچ پاسخ و سخنی اتاق را ترک می کند.سفیر انگلیس به مانند سفیر روس وارد می شود و همان نامه را از طرف اینبار دولت انگلیس به وی تحویل می دهد اما اینبار علی منصور میتواند او را به سخن در بیاورد ولی او نیز چنین وانمود می کند که هیچ راهی باقی نمانده بود به جز حمله و سرانجام ساعت 6:30 صبح او نیز منزل نخست زویر ایران را ترک می کند.حال وظیفه ی نخست وزیر است که این خبر مهلک را به اطلاع اعلی حضرت همایونی شاهنشاه آریامهر رضاشاه ! در خواب خوش غلتیده برساند! با ترس و لرز صبح ساعت 8 قبل از ساعت مقرر همیشگی که وقت ملاقات با شاه است (ساعت10) به دیدار وی می رود و همین موجب پرسش رضاشاه می شود که چرا الان آمده ای؟! در مقام پاسخ علی منصور این خبر ناگوار را به رضاشاه می دهد، رضاشاه باور نمی کند و به شدت عصبانی می شود که دلیل این حمله ناجوانمردانه چه بوده؟!( اشاره به گفته رضاشاه که این حمله را ناجوانمردانه می دانست!) او با خود می گوید که همه ی خواسته هایی که متفقین داشته اند انجام داده ، مگر آنان خواستار اخراج آلمانی های ایران و توقف رابطه با آلمان نبودند؟! و مگر ایران تمام و کمال این مهم را انجام نداده؟! پس چرا حمله کرده اند؟! اما دیگر دیر شده است.نیروهای شوروی از شمال و نیروهای انگلیسی با حمایت آمریکا از مغرب و جنوب وارد خاک میهن گشته اند.امید شاه بر این است که آرزوی دیرینش برای درس عبرت دادن به اروپائیان تحقق یابد. اما .... اما اخبار ناراحت کننده ای پشت سر هم می رسد.
بله دوستان اینگونه جنگ دول متفق بر ضد ایران آغاز گشت.دول متفق که با بهانه ای همچون حضور تعداد کثیری مهندس و کارگر آلمانی در ایران که فقط برای پیشبرد اهداف عمرانی وارد ایران شده به راحتی حکم به اشغال ایران داده اند ( مشخص است از این تعداد آلمانی چند نفری هم جاسوس آلمان باشند اما این دلیلی برای چنین حمله ای نمی شود)
هرچند بعدها اهداف اصلی این حمله افشا شد و مشخص شد که مهندسین المانی تنها بهانه بوده اند نه بیشتر. لازم به ذکر است که با وجود اینکه متفقین در هر حالتی به ایران حمله می کردند اما با این وجود باز هم دولتمردان ایرانی با دست دست کردن های فراوان و ساده انگاری های مشکوک باعث بدتر شدن اوضاع گردیدند به نحوی که بهانه های حمله هرچه پررنگ تر میشد و ما نیز اقدامی مقتضی نکردیم. شایعات این امر را تصدیق می کند که بعضی از دولتمردان عالی رتبه ی ایران هواخواه آلمان بودند و هنگامی هم که رضاشاه دستور می هد آلمانیها اخراج شوند به آرامی و طمانینه! خاصی دست به این کار میزنند و دول متفق با سواستفاده از همین امر آشی را که برای این مرز و بوم پخته بودند چرب تر میکند!
(لازم به توضیح اضافه است که پس از پایان جنگ جهانی مشخص شد بسیاری از اهمال کاران در امر تصفیه نیروهای المانی خود وابسته به انگلیس و روس بودند و به دروغ خود را هواخواه آلمان میپنداشتند تا بدین شکل تیشه ای مهیب تر بر ریشه ای ایران بزنند و هرچه زودتر جنگ آغاز شود.) به هر صورت ایران از زمین ، هوا و دریا مورد هجوم همه جانبه قرار گرفته و حال نوبت ارتش قدرتمند و حماسه ساز! شاهنشاهی است که جواب این حماقت بچه گانه اروپائیان را بدهد! اولین نیروهایی که وارد ایران می شوند روسها هستند به استعداد یک گردان که هر گردان روس از 3 گروهان صدنفره تشکیل می شده یعنی 300 نفر تا ظهر سوم شهریور وارد ایران شده بودند! قوای مقابله کننده ایران بر اساس برخی روایات در منطقه شمال و شمال غربی 40 هزار نفر تخمین زده شده که با توجه به خاطرات ارتشبد فردوست که اشاره می کند:( ارتش ایران جمعا 100 هزار نفر نیرو داشت که 50 هزار نفر در لشکر یک و دو در تهران و مابقی در دیگر شهرهای ایران پراکنده بودند) احتمال درستی آن موضوع را پائین می اورد اما چیزی که به آن یقین حاصل گشته تعداد افزون تر نیروهای ایرانی بر روسی بوده که البته به ده ها دلیل من جمله عدم آموزش ، عدم تجهیز، عدم اراده و عدم خواست فرماتندهان ارشد در منطقه نه تنها اقدام به دفاع ننموده بلکه فرار را بر قرار ترجیح می دهند! لازم به ذکر است که اوضاع لشکرهای ایرانی از نظر آمادگی و پشتیبانی و غیره آنچنان که ذکر می کرده اند نبوده برای مثال فرمانده ی لشکر خراسان چنین شرح می دهد وضعیت لشکرش را قبل از حمله متفقین: در حادثه شهریور سه ماه قبل از آن از مشهد که اینجانب (سرلشکر محتشمی) فرماندهی آن لشکر را داشتم به ستاد ارتش گزارش داد که نیروی شوروی در مرزهای حدود خراسان مشغول تقویت و تکمیل پاسگاه های مرزی از لحاظ عده و تمرکز عده ی زیادی در بعضی نقاط مجاور مرز و تهیه ی وسائل دفاعی از هرقبیل می باشد و تقاضا نموده ام اجازه داده شود لشکر خراسان مواضع حساس را تحکیم نماید و همچنین مقداری مهمات و وسائل دفاعی ارسال بدارند.ولی متاسفانه به پیشنهادات و گزارشات لشکر به هیچ وجه توجهی به عمل نیامد و اساسا تکلیفی معین نگردید تا روز 3 شهریور که نیروی متفقین داخل ایران شدند باز هم در آن مقطع از مرکز اطلاع و دستوری نرسید و بنده فقط به وسیله رادیوهای خارجی کسب تکلیف میکردم!!!
باید گفت که در ان زمان صدور هرگونه دستوری برای اتفاقاتی چون شهریور 1320 به عهده وزارت جنگ بود که احتیاط و پیش بینی ها را بنماید و در صورت صلاحدید ملزومات مورده نیاز لشکرها را تهیه نماید که خوب این امر همانطور که اشاره شد انجام نشده است.
هرچند این موضوع دلیل نمی شود که لشکرهای مستقر در خراسان طی عقب نشینی سر از بندر عباس در بیاورند! بله درست خواندید: بندر عباس طی گزارشاتی به ارتشبد فردوست(ستوان یک زمان شهریور20) این چنین اطلاع داده می شود: لشکر مشهد وضع نمونه ای از نظر افتضاح داشت! آنها با وسائل موتوری که داشتند گریختند و بدون هیچ نظم و ترتیبی خود را به کویر زدند.سرعت فرار آنها به نحوی بود که واحدهای جلودارشان حتی به بندر عباس رسیدند و ما مطلع شدیم که تعدادی از واحدهای لشکر خراسان در بندرعباس پیدا شده اند!این علاوه بر جبن فرماندهان آن ناشی از ترس و وحشتی بود که واحدهای نظامی نسبت به روسها و قساون آنها پیدا شده بود. این سخنان از زبان ارتشبد فردوست یار نزدیک محمدرضاشاه پهلوی و دستیار وی در ستاد جنگ در زمان حمله ی متفقین بیان گشته است.
لازم می دانم که جمله ی آخر ارتشبد فردوست مبنی بر ترس وافر ایران از روسها را توضیح دهم.
می گویند رضاشاه از هیچ نیروئی به اندازه سربازان روس ترس نداشته و همیشه آنها را به قساوت فراوان که اگر دستشان بر وی و خانواده اش برسد از دم تیغ می گذرانند می داشته(اشاره به قتل فجیع خاندان رومانف ها که حکومت تزاری و شاهنشاهی برپا داشته بودند و مردم با قساوتی فراوان آنان را هلاک کردند) این ترس از شاه ایران به فرماندهان و از آنان به سربازان و مردم ما منتقل گشته بود و حتی خود روسها هم به عمد به آن دامن میزدند تا بدون هیچگونه درگیری فیزیکی برنده میدان باشند مثلا به نحویکه وقتی تهران در محاصره است و ضاشاه برای تسلیم کامل دست دست می کند و به سرش زده مقاومت کند سفیر انگلیس که ترس وی از روسها را می دانسته با گفتن اینکه روسها آماده ی اشغال تهران هستند و اجازه ی دخالت به ما نخواهند داد باعث هرچه بیشتر سست شدن اراده ی شاه و نهایتا تسلیم کامل وی می شود . حال به اوضاع جبهه های جنگ برمیگردیم.
در شمال نیروهای روس به لشکر گیلان به فرماندهی سرتیپ قدر برمیخورند که از طرف این لشکر چند گلوله توپ شلیک می شود که بعدها به همین خاطر به سرتیپ قدر لقب افسر شجاع ! می دهند.(و به راستی در آن وانفسای فرار فرماندهان شلیک چند عدد توپ و بعد فرار! از یک فرمانده شایسته تقدیر است!) هنگ مرزن آباد که جز لشکر یک مستقر در تهران بود در مقابل روسها به کوه زد و خود را به لشکر یک رساند! در آذربایجان شوروی با پیشروی به سمت پایتخت بدون اینکه با مقاومت لشکرها مواجه شود حرکت می نماید.(به عبارت بهتر لشکری برای مقاومت وجود نداشت چون همه سلاح ها را بر زمین انداخته بودند و به کوه های اطراف پناه برده بودند)

انگلیس در منطقه غرب با مقاومت هرچند اندک لشکر کردستان و کرمانشاه رو به رو می شود ولی انگلیس پس از 2 تا 3 ساعت درگیری سخت (و به روایتی دو روز) به سمت تهران پیشروی را ادامه می دهند.گفته می شود که یکی از لشکرهی کردستان همه فرار کرده و تنها یک آتشبار در محل باقی می ماند که آنها نیز به ابتکار خود تیراندازی کرده و بعد از مشاهده هرچه وخیم تر شدن اوضاع فرار را بر قرار ترجیح میدهند*(پس از اشغال ایران و تشکیل حکومت محمدرضاشاه اکثر این فرماندهان به دادگاه ها احضار شدند تا دلیل واقعی چنین فرارهای خفت باری را جویا شوند هرچند از پیش جوابها مشخص بود!)
از جنوب نیز نیروهای انگلیسی وارد خرمشهر می شوند پس از به شهادت رساندن سرتیپ بایندر و عده ای دیگر از سربازان نیروی دریائی و سپس بدون مقاومت از سوی نیروهای نظامی به سمت تهران حرکت میکنند.

(نگارنده: البته این جدای از مقاومت های بعضا بسیار شدید نیروهای از جان گذشته مردمی بود که در هر صورت خدمت به میهن را بر خیانت بر آن ترجیح می دهند و جا دارد از تمامی این حماسه سازان که جای خالی ارتش منظم رضاشاه را پر کرده بودند در آن برهه ی خیانت و فرار درود و تهنیت فرستاد ، یادشان گرامی و راهشان پر رهرو باد)

* این گزارشات به صورت تلخیص شده از ارتشبد فردوست وام گرفته شده است که در آن زمان در ستاد جنگ مسئول دریافت این اخبار بوده است.

بسیار جالب است که پیش از آغاز جنگ رضاخان دستور ایجاد شورای جنگ را به ریاست محمدرضا پهلوی می دهد که شخص فردوست عقیده دارد این ماجرا چندین دلیل داشته که یکی از آنها اطمینان از این بوده که اگر محمدرضا رئیس این شورا باشد تا حدودی ادامه حکومت شاهنشاهی قطعی است زیرا طبق مذاکرات متفقین تنها خواهان کناره گیری رضاخان از قدرت بوده اند و از طرف دیگر رضاخان می ترسیده که با دادن دستورات عجیب(به مانند دیگر فرماندهان قزاق ارتش ایران) در چنین جنگی مایه ی مضحکه خود و خاندانش توسط دیگران گردد و اعبتارش کمتر از قبل گردد و محمدرضا را که حداقل سواد پایه ی افسری را دارد مسئول این شورا می کند و اگر هم دستوری به اشتباه بدهد به پای جوانی و بی تجربگی اش می گذراند و علاوه بر این دیگر افراد شورا می توانند او را راهنمائی کنند در صورتیکه این کار برای ضاخان (یعنی راهنمائی توسط اعضای شورا) بسیار سنگین می آمده.
فردوست بر این عقیده است که اگر رضاخان می خواست واقعا با متفقین جنگ کند شورای جنگ را مرکب از افرادی که مطمئن بود پنهانی با انگلیس و روسیه سر و سری ندارند انتخاب میکرد در صورتیکه خود او می دانست این اعضای ستاد محمدرضا ابدا کسانی نیستند که جلوی متفقین مقاومت کنند. به هر صورت پس از ایجاد شورای جنگ تازه عمق فاجعه و البته عمق بلوف های فرماندهان و عمق فساد و رشوه خواری در ارتش مشخص می شود!
وزیر راه کابینه علی منصور دکتر سجادی چنین اظهار می دارد که به وزارت جنگ رفته و در انجا تمامی عالی رتبگان ارتش من جمله کریم خان بوذرجمهری، ضرغامی، یزدان پناه ، ریاضی و رزم آرا و عبدالله هدایت را می بیند و بحث جنگ شروع می شود و وزرا نیز در همان ابتدا می گویند که ما از جنگ چیزی نمی دانیم و هرآنچه فرماندهان امر کنند همان خواهیم کرد.اغلب امرای ارتش با غرور عجیبی اظهار میکنند که قادر به ادامه جنگ خواهیم بود و جنگ خواهیم کرد.موضوع داشته به مرحله نهائی می رسیده یعنی تصمیم این میشده که نیروهای ایرانی می توانند با نیروهای مجهز شوروی و انگلیسی مقابله کنند(فکرش رو بکنید که تازه اون زمان داشتند چرتکه می انداختند که ما میتونیم یا نه ! در شرائطی که نصف مملکت تحت اشغال هست و تهران محاصره داره میشه!) که ناگهان سرتیپ رزم آرا و سرتیپ هدایت می گویند خیر، ارتش ایران قادر به ادامه تحرک نیست چون قوه ی تحرک ندارد چون برای انتقال سربازان وسائل موتوری لازم است که در پادگان های ما در استان شمالی و جنوبی ما فاقد این وسائل هستیم(حال سوال اینجاست 20 سال خرج چنین تجهیزاتی شد اما این وسائل در آن زمان در کجا بودند!؟ آیا اصلا وجود خارجی داشتند یا اینکه پول تجهیزات به جیب کسانی دیگر می رفت...؟!) و مهمتر از همه خوار و بار ما به قدر 5 روز در انبارها موجود است و با این سخنان محیط مذاکرات دگرگون می شود و فرماندهانی که لحظاتی قبل با حرارت می گفتند جنگ را ادامه خواهیم داد در سکوت محض فرو رفته بودند.

البته باز هم لازم به تذکر دوباره می دانم که بعدها رزم آرا به ارتباط با انگلیس متهم شد و در دوران نخست وزیری اش مقتول گردید.ممکن است این سخنان تنها یک نقشه خائنانه برای هرچه بیشتر دلسرد کردن این فرماندهان بی جبن ارتش بوده که تنها برای سرکوب مردم و قبائل قدرتمند می شدند ، بوده باشد هرچند با توجه به اسناد و اطلاعات در این مورده کاملا حق با رزم آرا بوده است.

مثلا:
یکی از تصمیماتی که در روز سوم شهریور در ستاد عالی جنگ گرفته شد عبارت بود از اخذ و مصادره ی موقت کلیه ی اتومبیل ها و کامیون های باربری موجود در تهران و شهرستان ها برای حمل و نقل نیروهای ارتش ، خریداری سه دستگاه موتور سیکلت برای تامین ارتباط نیرو هوائی و توپخانه ضدهوائی!

جالب اینجاست که ایران از نظر وسائل حمل و نقل در داخل ارتش از وضع مساعدی بهره می برده اما خرابی آنجا بوده که اکثر وسائل در مرکز یعنی تهران آن هم لشکر یک و دو مستقر شده بودند و لاغیر!

هرچند این دو ارتش به اصطلاح قدرتمند ایران حتی نتوانستند نظم خود را در داخل پادگانها در زمان محاصره تهران حفظ کنند چه برسد به این تجهیزات مناسب دفاعی شایسته از ایران بنمایند.
اما فاجعه ی بدتر آنجاست که حتی با وجود عملیات ستانش( یعنی اخذ و مصادره کامیون ها و..) نه تنها اوضاع مساعد نشد بلکه طبق روال سابق بسیاری از نان به نرخ روز خوران به فکر جیب مبارک خویش افتاده و چیزی نمی گذرد که بسیاری از افراد مسئول عملیات ستانش خود به نان و نوائی کثیر می رسند! و در همان هنگام سربازان با پای پیاده طی طریق می کنند! از طرف دیگر به فردوست ماموریت داده می شود که اوضاع دفاعی تهران و لشکر یک را به طور اخص بازرسی نماید و کم و کاستی ها را گزارش کند ، وی طی بازرسی ها به نکات جالب توجه بیشماری بر میخورد که به ذکر یک مورد بسنده می کنیم: از کلیه ی نقاط جبهه و خطوط دوم (احتیاط) بازدید به عمل آمد.واحدها در دشت و نزدیک شهر مستقر شده بودند در حالیکه در کرج به علت نزدیک بودند ارتفاعات به جاده اصلی بهتر می شد دفاع کرد.واحدی که در مهرآباد روی زمین صاف مستقر شده بود! و نه سنگری داشت نه خاکریزی بیش از بقیه جلب توجه می نمود! من پرسیدم که چرا اینطور است؟ یک فرمانده ی دسته گفت: چه سنگری؟ چه خاکریزی؟! وقتی تفنگ ما این طور است؟ تفنگ را گرفتم و نگاه کردم ، دیدم تفنگ مشقی است که برای پیش فنگ پافنگ در سربازخانه ها درست می کردند تا برنوهای جنگی مستعمل نشوند.این حادثه ظاهرا به اشتباه اسلحه خانه گذاشته شد!
لازم به ذکر است که در ارتش رضاخانی به شدت بر روی تمیزی و نو بودن سلاح تاکید می شد به حدی که کسی جرات استفاده از تسلیحات را نداشت زیرا در صورت خراب شدن و یا خط برداشتن سلاح جریمه ی سنگینی را متقبل می شد و این کارها همگی برای این بود که در زمان جنگ از آنها به بهترین نحو استفاده شود اما.... اما در شهریور 20 همین سلاح ها پس از فرار دسته جمعی سربازان به درون جوی آب ها پرتاب شد که وضع لشکر یک و دو مستقر در تهران در این مورد بسیار نمونه تر !!! از همه جا بوده(پس از اعلام آتش بس به نیروهای ایرانی از طرف رضاشاه، هرچند مشخص نیست کدام آتش وجود داشت که نیاز به بس باشد!)

فردوست نقل می کند: سلاح هایی که اگر یک افسر خط بر روی آن می انداخت روزگارش سیاه بود به برکه ها رها شده بود و رویش آب بسته بودند تا غیر قابل استفاده شود!
آری این وضیعت ارتش و تجهیزات ارتش شاهنشاهی ایران در شهریور 20 است.
حال سوال این است که چنین ارتشی با کدام بنیه و اراده میخواهد مقاومت کند؟! اصلا مگر مقاومتی وجود داشت که ......

در این قیل و قال رضاخان به شخص فرانکلین روزولت رئیس جمهور امریکا نامه ای در باب حمله ی روس و انگلیس می نویسند و تقاضای مداخله دارد غافل از انکه آمریکا قبلا چراغ سبز لازمه را به انگلیس و روس داده است و این نامه نیز که با لحن پرطمطراق که در آن روزولت را حضرت روزولت خطاب میکند و از الفاظ ایرانی برای بالا بردن مرتبه فرد(چاپلوسی!) استفاده می کند بی نتیجه میگذارد.

روز چهارم شهریور رضاشاه با وزرای دولت و ولیعهد در کاخ خود جلسه می گذارد و مضمون آن استعفا از قدرت است و دلیل آنرا چنین بیان می نماید: تمام مساعی من در این 20 سال مصروف این بود که از نفوذ بیگانگان بکاهم و موفق هم شدم.حالا احساس میکنم که به همان جهت با من نمی خواهند کنار بیایند زیرا هرچه دیروز از آنها پرسیدم چه میخواهید؟ جواب صحیحی ندادند.در اینصورت بهتر است کناره گیری کنم و استعفا دهم.

بعضی از وزرا این مساله را قبول نمی کنند و می گویند بهتر است دولت استعفا دهد و پس از یک شور بین وزرا تصمیم را قاطعانه به رضاشاه اطلاع مید هند اما وی اظهار می دارد: یا من درست مطلب را نفهماندم یا شما آنطور که باید منظور مرا درک نکردید.با تغییر دولت منظور حاصل نمی شود، باز هم بر نظر سابق خود باقی هستم و بیانیه ای را که من دراین مورد باید بخوانم و استعفا دهم تهیه کنید.

اما این پایان کار نیست چون فردا (5 شهریور) علی منصور به پیش رضاخان رفته و وی را راضی می نماید که بر منصب شاهی بماند و دولت استعفا دهد.

به جای علی منصور با فراز و فرود زیاد محمد علی فروغی که از قبل به فراماسونری بودن و طرفداری انگلیس معروف است جایگزین وی می شود.برای نخست وزیری سید ضیا طباطبائی ، قوام السلطنه و فروغی کاندیدا بودند که رضا از ترس فوام و سید ضیا و البته پیشنهاد مشاورانش قرعه به نام فروغی می زند که وی را چند سال خانه نشین کرده بود و البته فروغی نیز برای جبران مافات مدتی از قبول حکم نخست وزیری سرباز می زند که پس از التماس ها و تقاضای فراوان اطرافیان رضاشاه و حتی شخص رضاشاه سرانجام نخست وزیری را قبول می کند.

محمد علی فروغی به هنگام رفتن پیش رضاشاه برای دریافت عنوان نخست وزیری چنین بیان می دارد در پاسخ به سخن نصرالله انتظام (رئیس تشریفات دربار رضاشاه) که خود به دنبال فروغی به در خانه ی وی آمده است که وی (انتظام)فکر می کند باید ترک مخاصمه بکنیم :
کی است که از ایران توقع محاربه با 2 همسایه قوی مثل روس و انگلیس را داشته باشد؟!
این چنین طرز تفکری شاید برای کشوری که 20 سال تبلیغ ارتش خود را نکرده باشد درست باشد ! اما برای ایران و ارتش رضاشاهی بیشتر شبیه شوخی است!

البته نباید نادیده انگاشت که فروغی فردی بسیار با تجربه و دوران دیده بود که پیش بینی هایش معمولا درست از آب در می آید. وی هنگامی که لزوم ترک مخاصمه را با برهان به شرح رضاشاه و وزرا می رساند چنین می گوید که نیروهای محور مغلوب خواهند شد در زمانیکه آلمان هر روز بر وسعت خویش می افزود و بریتانیا و روسیه در بدترین شرائط خود بودند و هنوز آمریکا وارد جنگ نشده بود.خلاصه اینکه در روز 5 شهریور دستور ترک مخاصمه به کلیه لشکرها ابلاغ می گردد.ترک مخاصمه ای که می شود گفت اصلا از اول هم در آن مخاصمه ای نبوده است!

هنگ هوائی خراسان به فرماندهی سرگرد علا 14 فروند هواپیما داشت که چند تای آنها برای انجام امور تمرینی بود و بقیه نیز قابلیت استفاده در یک جنگ هوائی را نداشتند. وی اسناد محرمانه را برداشته و حسب الامر ستاد جنگ به سمت تهران با یک هواپیما پرواز می کند.بقیه خلبانان هم سوار بر هواپیما شده و به سمت فرودگاه سبزوار عقب نشینی می کنند که مورد تعقیب هواپیماهای شوروی قرار گرفته و در فرودگاه سبزوار نابود می شوند.
فرماندهان لشکر خراسان در اقدامی عجیب دسته جمعی به سمت تهران فرار کرده و سربازان را بدون مسئول باقی می گذراند به نحویکه هنگامی فرمانده ی روسی برای تبادل اطلاعات ترک مخاصمه و انجام دستورات آن وارد لشکر می شود آنجا را خالی از هر فرمانده ای می بینید و پس از فهمیدن ماجرا دستور تعقیب و دستگیری این فرماندهان را می دهد.
از هنگ سوار بجنورد وابسته به لشکر 9 شرق نیز هیچ خبری در دسترس نیست و خود لشکر 9 نیز افرادش متواری گشته اند.!


از طرف دیگر نیروهائی که برای نظارت بر عقب نشینی می خواهند به شمال ایران بروند با کمبود وسائل نقلیه مواجه میگردند و البته پس از شنیدن اینکه استان های شمالی در اشغال کامل شوروی است و پایگاه های ایرانی یک به یک اشغال و سربازان آن یا به اسارت به شوروی فرستاده می شوند یا به کوه ها متواری گشته اند از امر خطیر نظارت بر عقب نشینی منصرف می گردند!

در غرب نیز فرمانده لشکر12 همدان پس از اطلاع از منحل شدن لشکرها و اینکه شاه قصد ترک مملکت دارد و ستاد ارتش نیز مرکز را ترک گفته دستور به انحلال لشکر می دهد و سربازان را به فرار وا می دارد.تمامی تسلیحات لشکر در دشت رها شده و خود فرمانده(سرتیپ پوریا) نیز به سمت ملایر حرکت میکند که این خبر به گوش سرلشکر مقدم فرمانده ی سپاه غرب می رسد و بعد از اطلاع از چند و چون ماجرا دستور دستگیری فرمانده را می دهد و به دادرسی ارتش تحویل می شود(سرلشکر مقدم فرمانده سپاه غرب 2 روز به شدت با نیروهای انگلیسی زد و خورد داشت و به همین جهت بسیار حساس بود در این قبیل موارد هرچند سابقه وی نیز چندان روشن تر از باقی فرماندهان در شهویر 20 نبود!)

در جنوب هم سرلشکر شاه بختی فرمانده جنوب به مقاومت اندکی اما پردامنه ایی پرداخت ولی در شمال کشور اوضاع به گونه ای دیگر رقم خورد.قشون های ارتش در گیلان ، بجنورد و قوچان در هم شکسته شد اما قبل هجوم شوروی! نه پس از جنگ با شوروی!
این نیروها بدون مهمات و آذوقه و بدون فرمانده(که فرار کرده بودند) در مقابل نیروی شوروی قرار گرفته بودند و از طرف دیگر تعدادی از فرماندهان که برای دستور ترک مخاصمه نزد فرماندهان روسی رفته بودند متاسفانه بدون رعایت شرائط ترک مخاصمه دستگیر شده و روس ها به غارت شهرها پرداخته بودند.علاوه بر نظامیان فرمانداران و استانداران و رئیس ژاندارمری نیز به صورتی اسفناک به سمت تهران فرار(همان عقب نشینی!) کرده بودند.
هنگ11 مستقر در اردبیل چنین گزارش می دهد عقب نشینی خود را :

هنگ 11 قهرمان ! با استفاده از ارتفاعات صائین قلعه ، اردهاشیک ، نقاب به میانج عقب نشینی نمائید.

البته الجق هم قهرمان بودند زیرا بدون هیچگونه آذوقه و مهماتی به سمت تهران از طریق کوه و دشت فرار کرده بودند(ببخشید عقب نشینی!) بدون کوچکترین حمایتی از طرف لشکر غرب.
اوضاع در همه جا بسیار اسفناک است و نیروهای شوروی به هر پادگان که میرسند آنرا خالی از سرباز و فرمانده و پر از تسلیحات می بینند.

در غرب و جنوب نیز نیروها پس فروکش کردن مقاومت وضعیت بهتری ندارند.

 

البته باز هم تکرار می نمایم که بودند لشکرهایی که تاب مقاومت داشتند و مقاومت نیز کردند اما عملا به دلیل کمبود تجهیزات هیچ کاری به پیش نبردند، مثلا در کرمان لشکر کرمان با تخطی از دستور ترک مخاصمه سد راه تیپ هندی شده بود که به قصد تسخیر کرمان و نواحی اطراف آمده بود و این تیپ هندی به دلیل واهمه از درگیری بنا را بر سنگرسازی و ایجاد استحکامات نهاده بود که البته نهایتا این مقاومت نیز شکسته شد.

همانطور که انتظار می رفت پس از انحلال و فرار و دستور ترک مخاصمه به نیروهای ایرانی ، سربازان ایرانی که بدون هیچگونه اذوقه و پولی به امان خدا رها شده بودند ، سرگردان خیابان ها و شهرهای ورامین و قزوین و تهران و سمنان و... گشته بودند به نحویکه دولت فروغی در اولین اقدام خود برای آنکه مبادا سربازان به خانه های مردم هجوم ببرند برای تامین مایحتاج خود توسط وزارت جنگ با کامیون به آنان آب و نان رسانید و خطر را برای مدتی منتفی نمود.اوضاع خود شهر تهران نیز مساعد نبود زیرا همه ی نیروهای انتظامی و نظامی دروضیعت بحرانی به سر می بردند و هیچ امنیتی بر شهر حاکم نبود به خصوص که سربازخانه ها و انبار تسلیحات غارت شده بود و هر لحظه یک یاغی مسلح جلوی مردم ظاهر می گشت و آنان را لخت می کرد! تا بدانجا که وزیر راه دولت فروغی آقای دکتر سجادی که بدون محافظ تردد می کرده در مسیر راه شمیران مورده چپاول افراد مسلح قرار می گیرد!(البته این حادثه را به نیروهای شوروی نیز نسبت مید هند)

جالب آنجاست که بسیاری از سربازانی هم که مسلح سربازخانه را ترک کرده اند برای بدست آوردن غذا و پول سلاح خود را فروخته بودند که همین امر سبب شده بود که هجم عظیمی از تسلیحات دولتی به دست مردم بیافتد و جالبتر آنکه تعداد زیادی از این تسلیحات به ارامنه و آشوری ها فروخته شده بود!

در یک مورد سربازان تعدادی تفنگ را در پشت باغشاه مخفی کرده بودند و یا آنها را در امجدیه در زیر خاک و خار و خاشاک مدفون نموده بودند اما عده ای از دزدان که متوجه این امر شده بودند بعد از فرار سربازان به آن منطقه رفته و جمیع تسلیحات رو با خود برده بودند که البته بعدها سپهبد نخجوان موفق شد تعدادی از سلاح ها را با زور بازداشت مسترد نمیاد اما سرنوشت بقیه سلاح ها برای همیشه در هاله ای از ابهام باقی ماند.

از طرف دیگر به جز ناامنی عدم وجود مایحتاج اولیه نزدگی در کشور اوضاع را بر همه سخت نموده بود به نحویکه بارها مردم با یکدیگر بر سر به دست آوردن تکه نانی بیشتر دعوا می کردند و در این میان هیچ نیرویی برای تامین امنیت نبود زیرا خود نیز میان مردم گرسنه بودند!
خلاصه وضعیت کشور ایران تنها در عرض دو روز از شروع جنگ آنچنان به هم می ریزد که دیگر همه ی امیدهای رضاشاه نقش برآب می شود و قبل از آنکه استعفا بدهد امیدی که برای گوشمالی دادن اروپائیان داشت نیز به باد سپرده شد. اتفاق وقتی هولناکتر می شود که بدانیم چرچیل برای تجهیز ارتش انگلیس به شدت به مشکل برخورده بود و اگر ایران مقاومت سنگینی انجام میداد مطمئنا به پای میز مذاکره کشیده میشدند زیرا نه از نظر لجستیکی نه نیرو در وضعیت مساعدی به سر نمیبردند به نحویکه به زحمت 4 هزار نیروی مستعمره را امادهمین مایند که به ایران بفرستند که اغلب هندی بدون آموزش خاصی بودند و آن هم درد و جبهه یعنی غرب و شرق ...

سایه ی سنگین شکست همه ی فرماندهان و علی الخصوص شاهنشاه را گرفته و همه منتظرند تا به گونه ایی خود را ازضا جدا کنند و فرار نمایند ...

اما ایران علاوه بر مشکلات خارجی در درون خود فرماندهین نیز مشکلات عدیده ای داشت که مشخصا در سمت اینده و پایانی به آن خواهیم پرداخت و عکس العمل رضاشاه مغضوب شده را به نظاره می ایستیم.

رضاشاه که اوضاع سربازخانه ها را می بیند و می فهمد که برخلاف انتظارش لشکر یک و دو مستقر در تهران نیز به صورتی فجیع ! تخلیه شده اند به سرلشکر ضرغامی رئیس ستاد ارتش می گوید پس از مرخص کردن سربازان برای محافظت شهرها و پادگان ها چه تصمیمی اتخاذ کرده اید؟! که سرلشکر ضرغامی در جواب می گوید که طرحی تهیه شده که اگر اجازه بفرمائید به اتفاق وزیر جنگ شرفیاب شده طرح را به عرض می رسانیم و رضاشاه که خشم خود را از تخلیه پادگان ها به آن شکل مفتضحانه پنهان کرده فرصت طلبانه این تقاضا را قبول می نماید و به آنان ساعت 10 صبح روز 10 شهریور وقت می دهد که در قصر سعدآباد حاضر گردند.
روز 10 شهریور سرلشکر احمد نخجوان کفیل وزارت جنگ و سرلشکر ضرغامی رئیس ستاد ارتش طرح تصویب شده توسط شورای عالی نظام را به حضور رضاشاه می برند.
تصمیم بر این قرار بوده که ارتش به جای سربازان وظیفه فعلا 30 هزار سرباز پیمانی با ماهی 30 تومان ! استخدام کند جهت حفاظت سازمان های دولتی و ایجاد نظم و امنیت!
شاه که از روز قبل برافروخته بوده و حال نیز چنین طرحی را مشاهده می نماید زیر برگه را نگاه نموده و اسامی امضا کنندگان را از نظر می گذراند:

1.سپهبد احمد نخجوان کفیل وزرات جنگ

2.سپهبد احمد امیر احمدی فرماندار نظامی تهران و رئیس اداره اصلاح نژآد اسب!

3.سرلشکر ضرغامی رئیس ستاد ارتش

4.سرلشکر مرتضی یزدان پناه فرمانده سپاه مرکز و سرپرست دانشکده افسری

5.سرلشکر کریم بوذرجمهری فرمانده لشکر اول مرکز

6.سرلشکر علی اصغر قندی فرمانده لشکر دوم مرکز

7.سرتیپ احمد خسروانی فرمانده نیروی هوائی

8.سرتیپ علی ریاضی رئیس رکن 2 ستاد جنگی و رئیس اداره مهندسی ارتش

در این میان سرتیپ رزم آرا رئیس رکن 1 ستاد جنگی و معاون دانشگاه جنگ و سرتیپ عبدالله هدایت رئیس رکن 3 ستاد جنگی و استاد دانشگاه جنگ که در جلسه تصویب طرح حضور داشته اند از امضای طرح سرباز زده بودند.(جالب آنجاست که عبدالله هدایت در کودتای سیاه و سقوط دولت مصدق نقش زیادی داشته و به نوعی به همراه رزم آرا بعدها هر دو سابقه ایی سیاه پیدا میکنند)

شاه به رئیس ستاد دستور می دهد که ساعت 3 بعد از ظهر افراد بالا مرتبه که زمانی همان قزاقانی بودند که رضا را در رسیدن به پادشاهی یاری داده بودند و به پناه او هرکاری انجام داده بودند در قصر سعد آباد حاضر شوند.

شاه که به شدت عصبانی و غضبناک بوده به افسران می گوید: چرا به کشور خیانت کردید؟! ارتشی که با خون دل تهیه کرده بودم از بین بردید.نظام وظیفه را ملغی کرده اید حالا می خواهید سرباز پیمانی استخدام کنید؟! با کدام بودجه و از کجا؟! در پاسخ سرلشکر ضرغامی طرح را منسبت به سرتیپ ریاضی و سرلشکر نخجوان می نماید که شاه را بیشتر عصبانی گردانده و با عصا چندین ضربه بر سر و صورت این دو فرمانده ارشد ارتش میزند و دستور توقیف آنها را صادر می کند و سپس به سراغ یکایک فرماندهان و امرای ارتش می رود و سیل کتک و سیلی است که بر آنان فرود می اید! تا اینکه نوبت به امیراحمدی می رسد و می گوید من با طرح مخالف بودم و آنرا اضمحلال کشور می دانستم و از امضا خودداری کردم اما نخجوان گفت این امر شاه است و خود باید پاسخگو باشید اگر امضا نکنید و لذا من هم امر ملوکانه را اطاعت کردم که بیان این جملات باعث می شود که رضاشاه دوباره به سراغ نخجوان برود . با شمشیر به او و ریاضی حمله می نماید و آنان را به شدت مضروب می کند و قصد دارد که با سلاح موزر فرماندهان را یکایک بکشد که با پا درمیانی سرلشکر محمد نخجوان قضیه فیصله پیدا میکند و البته رضاشاه به وی دستور می دهد که کفیل وزارت جنگ باشد و نیز دادگاهی نظامی تشکیل بدهد تا این خائنین محاکمه شوند و ریاست دادگاه نیز با خود وی باشد و اینگونه بود که امرائی که زمانی استخوان خرد میکردند خود زیر دست و پای رضاشاه خرد شدند.

ضرب المثلی ایرانی می گوید: خود کرده را تدبیر نیست!

وقتی که رضاشاه خود به آنان پر و بال داد و در تمامی کارهای آنان شریک شد و یا آنان را شریک کارهای خود کرد باید به فکذ این روز نیز می افتاد که هر یک از فرماندهان برای خود مال و مکنتی به هم زده و در آرزوی این هستند که هرچه زودتر از دور و بر مرکز قدرت یعنی رضاشاه که هر آن احتمال داشت با پرونده سازی دیگران آنان را به دیار عدم بفرستد! دور شوند و از طرفی هر یک از آنان از قبل با روس یا انگلیس روابطی بسیار قوی ایجاد کرده بودند که مشخصا دیگر هیچ حس میهن پرستی و یا شاه پرستی برایشان باقی نگذاشته بود. رضاشاه خود باعث شده بود که هرشخص و هرکسی به محض شنیدن امر ملوکانه تسلیم شود در صورتیکه بارها پیش آمده بود که روح رضاشاه نیز از دستورباخبر نیست اما به خاطره دیکتاتوری که رضا ایجاد کرده بود هرکس میتوانست از این ارم سواستفاده کند.

حال پشیمانی دیگر چه سود؟! رضاشاه بارها در بحبوحه ی سوم شهریور تا 25 شهریور خیانت افسرانش را دیده و بیان کرده بود و از زحماتی که برای ارتش کشیده بود سخن می راند که حال ناباورانه میدید که هیچ کار خاصی انجام نداده ارتشش که 20 سال تمام بودجه مملکت را حیف و میل نموده بود!

او افسرانی را که زمانی به آنان می نازید و با افتخار می گفت افسران من هیچگاه اشتباه نمیکنند می دید که هر یک به مانند خود او مال و منال خویش را جمع کرده و از هر گوشه ای فرار می کنند و خود تنها و مفلوک ایستاده بر سر دو راهی ماندن یا رفتن؟!

تا به هنگام آغاز جنگ شهریور 20 علیه ایران بارها فرماندهان روشنفکر و یا مشاورین خارجی ضعف ارتش شاهنشاهی را گوشزد کرده بودند و از اینکه در این ارتش غلو و خیالبافی جای واقعیت را گرفته اشاره میکردند اما متاسفانه کسی به حرفهای انان گوش فرا نداد و سرانجام همانطور که ژنرال ژاندار مستشار فرانسوی دانشکده ی افسری در جواب پرسش رضاخان که گفته بود این ارتش در برابر هجوم قوای بیگانه چقدر مقاومت می کند؟! و او جواب داده بود دو ساعت قربان! ارتش ایران فرو پاشید و یکی از شکست های بد تاریخ ایران را رقم زد! جالب آنکه اطرافیان چاپلوس رضاشاه که بارها وی را گول زده و از تسلیحاتی تعریف میکردند که یا خراب بود! یا اصلا وارد کشور نشده بود و با همین اهمال کاری ها باعث معکوس جلوه دادن قدرت ارتش به رضاشاه شده بودند به ژنرال ژاندار گلایه می کنند که چرا همچین چیزی گفته ؟! و او در پاسخ می گوید:

این را گفتم تا اعلی حضرت خوشحال شوند وگرنه دو دقیقه هم نمی تواند!


دوستان شاید در ابتدا به نظر آید که این مستشاران همگی سنگ خارجی ها را به سینه میزنند و میخواسته اند ارتش ایران را ضعیف نشان دهند اما آنقدر مدارک و خاطرات در تائید این امر موجود است که به هیچوجه کسی نمیتواند ضعف ارتش خیالی رضاشاه را رد بنماید به خصوص آنکه رضاشاه مدعی این بود که این ارتش از ارتش اروپائیان برتر است و مشخصا اگر ملاک ارتش اروپا بود ارتش ایران هنوز طفلی بود که او را با وعده دادن! بزرگ کرده بودند نه بیشتر ...
دوستان این مطلب را ژنرال فرانسوی در یکی از ارخین رزمایش های ارتش در مرداد 1320 به رضاشاه یادآوردی کرده بود اما کو گوش شنوا>؟!

سرانجام در روز 25 شهریور رضاشاه ایران را برای همیشه به مقصد تبعیدگاهش جزیره موریس ترک کرد و همان روز ولیعهد محمدرضا سوگند یاد نمود و شاه ایران شد.حکایت رفتن رضاشاه خود در مقاله ای دیگر باید بررسی گردد زیرا از حوصله ی این مطلب خارج است و آنقدر طولانی است که نمی شود آنرا در چند خط خلاصه رد لذا از ذکر وقایع روزهای 10 الی 25 شهریور معذوریم هرچند در مقاله اشاراتی به این روزها هم شده اما توجه اصلی ما با 3 تا 10 شهریور بود که حقا در همین 7 روز سرنوشت ایران برای همیشه تعیین شد و البته به زودی مطالب روزهای پایانی حضور رضاشاه و اوضاع ایران در آن روزها را خدمت شما دسوتان عزیز ارائه خواهیم نمود .

در این مقاله سعی شد که به گوشه ای از تاریک ترین روزهای تاریخ ایران از زبان خاطرات بپردازیم هرچند که سیار خاطره ها هنوز باقی است و بسیار مطالب که به صورت گذرا به آن اشاره شده است اما امید است که این مطلب مورده توجه شما قرار گیرد.

نویسنده: ادیب نوروزی

منبع: http://www.daneshju.ir/forum/f1176/t57093.html

پس از خواندن متن فوق ، این ترس در آدمی بوجود می آید نکند امروز نیز همانند گذشته رغم خورد!

 



:: موضوعات مرتبط: تاریخ دریانوردی ایرانیان, | بازدید : 3991
:: برچسب‌ها: ,

    » ارسال نظرات


    :) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) =D> :S


    اطلاعات کاربری
    نام کاربری :
    رمز عبور :
    تکرار رمز :
    ایمیل :
    کد امنیتی : *
    پس از بررسی تاریخ صنعت کشتی سازی در ایران در پستهای گذشته ، هم اکنون در حال جمع آوری مشکلات صنعت کشتی سازی در ایران هستیم. دست تمامی دوستان و صاحبنظران و دلسوزان این صنعت را برای همکاری به گرمی می فشاریم........



    Statistic: Leading container shipping companies worldwide based on number of owned and chartered ships as of August 11, 2014 | Statista
    Find more statistics at Statista http://marinenews.ir/img/baner/1283000055.jpg http://marinenews.ir/?show=mohtava&id=MTE1